وحید عظیم پور

به مناسبت هفته دفاع مقدس


روی یک صندلی ساده نشست

میزبانش فرشته ای با چند

قاب عکسی که زیر بالَش داشت

توی آن عکسها پر از لبخند

 

گفت: خب خواهرم بگو چه خبر؟

کمی از آسمان بگو با ما

پسرانت چطور پر زده اند؟

از پر و بالشان بگو با ما

 

بعد اتمام صحبت آقا

پیر زن لحظه ای تبسم کرد

یک به یک صورت پسر ها را

توی ذهن خودش تجسم کرد

 

بعد هم دستپاچه سرگرم

آن تصاویر زیر چادر شد

اولی را که روی دست گرفت

لحظه ای چشم رهبرش پر شد

 

... : اسم این محسن است می‌بینید

پسر اولم فدای حسین

دومی هم محمد است آقا

قدو بالاش زیر پای حسین

 

سومیـ ... ! سر گرفت بالا دید

شانه‌های امام می‌لرزد

عکس‌ها را سلام می‌دهد و

در صدایش سلام می‌لرزد

 

عکسها را به زیر چادر برد

گفت : آقا چرا غم انگیزی؟

من فقط چارتا پسر دادم

که نبینم تو اشک می‌ریزی

 

از خودم گاه‌گاه می‌پرسم

چند ام البنین در ایران هست؟

که‌ به راه خدا و دین و وطن

واژه عشق مشتشان را بست

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.