میهمان









گفته بودی که به چشمان تو دعوت دارم

من به این وعده ی خرمن زده عادت دارم

 

قصه ی سنگ بزرگ است و حدیث نزدن

ور نه سر را هدف سنگ ارادت دارم

 

گرچه دانم نشود لیک به سر آمده ام

حرم چشم تورا میل زیارت دارم

 

بی گمان نهرعسل ریخته در دیده ی تو

که به زنبور عسل حس حسادت دارم

 

یا بهاری ست که در آینه چادر زده است

که چنین با نگه ت شوق  وطراوت دارم

 

عاشقی معرکه ی تهمت و بد عهدی هاست

همچو نی ازغمِ عشقِ تو شکایت دارم

 

آنقدر پشت درَت دست تمنا زده ام

که به مهمانِ غمِ هجر تو شهرت دارم

 

گه برانی که میا ،وعده ی ما وقت دگر

گه بگویی که غمِ تیر ملامت دارم

 

تا خدا حق مرا از تو بگیرد هرشب

بر لب از مصحف دل شکوه تلاوت دارم

 

با من خسته ی محنت زده ثابت قدمی ست

تا ابد در قفست قصد اسارت دارم


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.