مهدی مقیمی

حضرت زینب(س)-اربعین


من از اسارت آمدم با یک بغل غم

حیرانِ این گودال و این دشتم برادر

در پیکر خود سر نداری تا ببینی

از شهر شام و کوفه برگشتم برادر

 

من آمدم اما نه آن طوری که بودم

مویی سپید و قامتی خم دارم این بار

من سعیِ خود را کردم اما ای برادر

در کاروانم چند تن کم دارم این بار

 

رخصت بده شرح سفر با تو بگویم

طی شد چهل روزم به مانند چهل سال

رفتم به شام و کوفه و اما دل من

جا ماند ، اینجا در کنارت بین گودال

 

من آمدم تا در کنار تربت تو

آرام گیرم با سرشک جاریِ خود

طفل سه ساله داخل ویرانه جا ماند

شرمنده ام از این امانتداریِ خود

 

اما برادر بگذریم از اینکه در شام

هرگز امانتدارِ مقبولی نبودم

از غصه می مردم خدا را شکر ، کوفه

پای تنور خانۀ خولی نبودم

 

در پشت دروازه کنار شهر کوفه

مانند زهرا مادرم از پا نشستم

وقتی پر از خاکسترت دیدم به نیزه

سر را به پای چوبۀ محمل شکستم

 

مرگ خودم را آرزو کردم که بر نِی

دیدم شکافِ گوشۀ پیشانی ات را

دیدم که با سنگ جفا کردند ساکت

بالای نیزه صوت قرآن خوانی ات را

 

گر چه ندیدم در سفر الّا جمیلا

گر چه برادر فاتحِ شامِ خرابم

اما خبر داری غرور من لگد شد

وقتی که دیدم داخل بزم شرابم

 

زینب کجا و بزم مِی ، دیدی چگونه

آنجا غرور ما و طفلانت شکستند

اما از آن بدتر که دیدم داخل تشت

با خیزران بدجور دندانت شکستند

 

داغت میان سینه ام آتش به پا کرد

با آتش داغت شوم همراه ،  بهتر

از این غم و این غصه ها بسیار دارم

اما کنار تو سخن کوتاه ، بهتر

 

این اربعینِ اول است و  خواهر تو

همراه با جابر عزادارِ حسین است

اما یقین دارم که تا روز قیامت

کرببلا میعاد زوارِ حسین است

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.