عقیده ها به سختی می میرند (قسمت سوم)

دیدن زمین و صحبت کردن راجع به آن، حتی صحبت راجع به گردی آن، اولدبری را به شدت دلتنگ آن کرد. او با صدایی آهسته شروع به صحبت راجع به خانه کرد. راجع به دوران نوجوانی­اش در ترنتون، نیوجرسی حرف زد، راجع به خانواده­اش داستان­هایی گفت که آن قدر معمولی و پیش پا افتاده بودند که در طول سال­ها تعداشان زیاد نبود. به چیزهایی خندید که به سختی خنده­دار بودند و درد گزندۀ دوران کودکی را حس کرد که فکر می­کرد سال­هاست التیام یافته است.

یک بار اولدبری به خواب سبکی فرو رفته بود. سپس از خواب پرید و خودش را در نوری سرد و آبی فام یافت. به طور غریزی خواست از جا برخیزد و با برخورد آرنجش به فلز سخت، غر غر کنان سر جایش نشست.

صفحۀ نمایش دوباره روشن شده بود. نور آبی رنگی که او را در لحظۀ بیدار شدن به تقلا انداخته بود، بازتابی از نور زمین بود.

انحنای دور زمین حالا به میزان قابل توجهی بیشتر شده بود. آنها هفتاد و پنج هزار کیلومتر از آن دور شده بودند.

دیویس به طرف حرکتِ بیهوده و ناگهانی او چرخید و با لحنی ستیزه جویانه گفت: "برای گردی زمین هیچ آزمایشی وجود نداره. با این وجود مردم می­تونن روی سطحش حرکت کنن و شکل زمین رو از روی جغرافیاش ببینن، همون طور که تو هم گفتی. اما جاهای دیگه­ای هم وجود داره که ما یه جوری رفتار می­کنیم که انگار اونها رو بدون هیچ دلیلی می­شناسیم".

اولدبری آرنجش را که مور مور شده بود مالید و گفت: "خیلی خوب، بابا. خیلی خوب".

دیویس که هنوز آرام نشده بود گفت: "زمین اونجاست. بهش نگاه کن. چقدر سن داره"؟

اولدبری محتاطانه گفت: "به گمونم چند میلیارد سالی بشه".

-: "به گمونت؟ ما چه حقی داریم که گمان کنیم؟ چرا فقط چند هزار سال نباشه؟ احتمالاً جد بزرگت از روی تاریخ نگاری سفر پیدایش عقیده داشت که زمین شش هزار سال سن داره. می­دونم که جد بزرگ من همچین عقیده­ای داشت. چی باعث میشه فکر کنی اونها اشتباه می­کردن"؟

-: "شواهد زمین­شناختی خوبی در این مورد وجود داره".

-: "زمانی که طول میکشه تا اقیانوس­ها رشد کنن و این مقدار نمک توشون حل بشه؟ زمانی که برای ته نشین شدن سنگ­های رسوبی لازمه؟ زمانی که طول میکشه تا این مقدار سرب توی کانی­های اورانیومی به وجود بیاد"؟

اولدبری به عقب تکیه داد و با نوعی بی­تفاوتی به تماشای زمین پرداخت. او به سختی حرف­های دیویس را می­شنید. کمی که دورتر می­شدند، می­توانستند کل زمین را در یک قاب ببینند. حتی حالا هم که انحنای سیاره در مقابل فضا، در یک طرف صفحۀ نمایش قرار داشت، سایۀ شب در طرف دیگر صفحه دیده می­شد.

البته سایۀ شب تغییر مکان نمی­داد. زمین می­چرخید اما از دید مردانی که در کشتی بودند، نور آن همچنان چاق دیده می­شد.

دیویس گفت: "خوب"؟

اولدبری تکانی خورد و گفت: "چی"؟

-: "پس اون شواهد زمین شناختی لعنتیت چی شد"؟

-: "اوه. خوب، یه چیزی به اسم واپاشی اورانیوم هست".

-: "این رو خودم گفتم. تو احمقی. می­دونی چرا"؟


ادامه دارد...

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.