عشق









عشق این نیست که دلداده و مدهوش شوی   

  لب زهر شکوه فروبندی و خاموش شوی

 

یاکه ازشوق پیامی که رسید ست زدور 

 بنده ی قاصدک و حلقه ی برگوش شوی

 

عشق این نیست که مجنون  شوی خانه بدوش 

با غم لیلی و با خار هم آغوش شوی

 

یا که چون جلوه کند ماه به صد ناز و ادا

  محو زیبایی و در خویش فراموش شوی

 

عشق این نیست که در حسرت دیدار کسی  

همچو اشکی به دل خاک تو مفروش شوی

 

یا به فصل گل و باریدن باران بهار

با نگاهی به دل کوچه تو در جوش شوی

 

عشق این نیست که قد خم شود از بار وتوباز  

حامل بار به جامانده ی یک دوش شوی


آری عشقند ولی عشق حقیقی آن است

جامه از خون کنی و لایق تن پوش شوی


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.