شوق








دیر زمانیست که گم گشته ایم

باده کجا، بسته ی خم گشته

 

قسمت ما نیست که شیدا شویم  

با گهر خویش هویدا شویم

 

قسمت ما نیست که مجنون شویم  

باغم لیلی پی هامون شویم

 

شیر دلان شیر دلی کرده اند

  گوش به فرمان ولی کرده اند

 

جان به کف دست عجب تاختند

جایگه خویش فلک ساختند

 

پای از این جیفه جدا کرده اند

خویشتن از خویش رها کرده اند



یکسره از فرش به عرش برین

این همه ایثارو رشادت ببین

 

نامی الله به خون گشته اند

     شهره ی عالم به جنون گشته اند

 

نامی الله که گمنام نیست 

  مست می عشق که ناکام نیست

 

 

ماکه از این قافله جامانده ایم

  قصه ی گمنامی خود خوانده ایم

 

کاش حریم دل ما پاک بود

     پای هوس بسته و در خاک بود

 

کاش دمی اهل صفا می شدیم

  رهرو مردان خدا می شدیم

 



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.