سکوت . . .



سکوت . . .


یه وقتا و زمان هایی هست که ساعت ها رو حس نمی کنی ،  گذر زمان برات اهمیت نداره

حتی دوست داری برای همیشه درون گذر زمان گیر کنی و بیرون نیای

خوشی ها رو داری حس می کنی و هیچ چیز و هیچکس دیگه برات معنا و مفهوم نداره

این دوره گذراست و طولانی نیست.

مثل این میمونه که ما زاییده تنهایی ، غم و غصه ایم!!

چه زود به تاریکی فرو میریم و گذر زمان به ساعت نمی کشه بلکه ثانیه ثانیش ساعت ها می گذره

درونت پر میشه از سکون ، حس های عجیبی رو داری و لمس می کنی ، اما وجودشون رو درک نمی کنی

دوست نداری کنارشون باشی و باهاشون  همنشینی کنی

سعی میکنی تارهای تنیده شده شون رو پاره کنی

اما جون نداری

بالاخره کم کم برات عادی میشن و در آخر تن به تن باهاشون زندگی می کنی.

 اشتباه نکنیم با خوشی و شادی همسو نیستیم بلکه بهشون عادت میکنیم.

حس و حالمون مثلا اون آدمیه که تو مرداب افتاده و کسی نیست کمکش کنه

اگه دست و پا بزنه فرو میره پس حرکت نمی کنه با اون زندگی می کنه!

هفته و سالها می گذرن و بدون تغییر ، خیلی وقتا تو دلمون آشوب میشه

و خیلی وقتا حس غم و اندوه سراغمون میاد.

همه مون میدونیم چرخ زندگیمون رو کسانی گردوندن که هیچگونه درکی از ما نداشتن.

تنها چیزی که برامون باقی مونده و هیچوقت تنهامون نمی گذاره

یه سکوته

فقط یه سکوت . . .

هدایت سلطانی زرندی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.