رامین برومند

درد دل های حضرت رقیه(س)-شهادت


بی حیا ها شرر شعله به آن لانه زدند

ریختند خیمه و آتش به حرمخانه زدند

 

نانجیبان زمان بی خبر از قهر خدا

آتش از روی جفا بر پر پروانه زدند

 

خیمه آتش زدن آنقدر که تکبیر نداشت

هلهله کردن و هی نعره ی مستانه زدند

 

تو نبودی و ببینی که پدر طفلان را

آمدند وقت غروب عده ای دیوانه زدند

 

سنگ بسیار زدند در وسط کوی و گذر

پیر زن ها به سرم سنگ،  جداگانه زدند

 

دیدم آن لحظه که از بام به روی مه تو

سنگ هارا به لب و گونه و بر چانه زدند

 

به ستوه آمدم هر بار که گفتم بابا...

تازیانه به سر و بر کمر و شانه زدند

 

بست بر روی سنان چشم خودش را عباس

دید سیلی به رخ دختر دردانه زدند

 

شانه لازم بشود موی گره خورده ولی

چنگ بر موی پریشان عوض شانه زدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.