دشت جنون










دشتی پُر از صنوبر بی سر که دیده است

آری خزان به دامن گل ها رسیده است

 

یک کهکشان ستاره ی شیدا و بی قرار

از چشم غم به چادر صحرا چکیده است

 

دیدم به چشم خویش در بیشه زار عشق

خنجر گلوی خسته ی شیران بریده است

 

بلبل  اسیر پنجه ی سرسخت کرکسان

غنچه زسوز سینه گریبان دریده است

 

یک آسمان پلاک شکسته اسیر خاک   

درخون جوانه کرده شقایق دمیده است

 

از شرم گونه های افق سرخ تر شده ست

      گویی که وصف جامه ی پُرخون شنیده است

 

چاهی دگر به پا شدو طغیان کینه ها

     یوسف به خون خویش چه خوش آرمیده است


باران تیر و غربت دشت شکوفه ها 

رنگین کمان زنام دلیران خمیده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.