ان مع العسر یسری فان مع العسر یسری ۷ …

من که اهل کم آوردن نبودم ...

باید تغییر می کردم ...

باید شروع می کردم ...

زنانگی ام را می گویم ...

باید با زنانگی هایم پسر بچه ریش دارم را بزرگ می کردم ...

باید به او اعتماد به نفس میدادم ... حس مهم بودن ... حس بزرگ بودن ...

از همان صحبتهای گاه و بی گاه چند حرفی اش شروع کردم ... تا شروع به صحبت کردن می کرد، کارهایم را رها می کردم، دستم را زیر چانه ام می زدم و با تمام وجودم به حرفهایش گوش میدادم .... گاهی چشمهایم را گرد می کردم، گاهی هییینی کوتاه می کشیدم ...و گاهی لبخندهای ریزه میزه ام را تحویلش می دادم ...

و لذت می برد ... از اینکه اینقدر برایم اهمیت دارد که تمام کارهایم را به خاطر صحبتهای او رها می کنم ... و کم کم یخ صحبت نـکردنهایش باز شد ... حالا از اتفاقات بیرون از خانه زیاد برایم حرف میزد از اتفاقات خشک و مردانه ... اتفاقاتی که درست بود که دانستنشان برایم به عنوان یک خانم اصلا جذاب نبود و حتی اوایل زندگیمان با شروع شدنشان، راهم را می کشیدم و می رفتم و یا خودم بحث را عوض می کردم ولی حالا برای القای حس مهم بودنش می نشستم و تماما گوش می شدم ... می نشستم و برایشان ذوق می کردم ... سر تکان می دادم و با چشمهایی گرد شده از هیجان می گفتم: خـــــُــــب ....

خورشید خانه بودن یعنی آنکه همیشه نورافشانی کنی و حداقلِ این نور افشانی کردن ها چه بود ؟

یاد پیامبر افتادم و آن عکس معروفش، همیشه لبخند بر لب داشت ... اصلا جزو ویژگی های شخصیتیش بود انگار... و دلیل دلربا بودنش برای عربهای سخت و جاهلی آن روزگار ... پیامبر من دلربا بود ... خب من چرا نباید دلربا می بودم ؟

با خودم قرار گذاشتم .... (هیچوقت لبخند رو از لبهات حذف نکن، در هیچ شرایطی) ... حتی در مواقعی که کارهای خانه ام را هم می کردم سعی می کردم لبخند بزم تا اگر بی هوا نگاهم کرد باز لبخند نشسته بر لبانم را ببیند ... و من شدم فاطمه ی همیشه خندان خانه ... و چند سال بعد این خودش بود که مرا گاه و بی گاه به این نام صدا می زد ...

بنده خدا نمی دانست که بعضی اوقات همین لبخندهای همیشگی ام را که حالا به دیدنشان بر روی لبانم عادت کرده بود فریبی می کردم برایش ... برای نشان دادن ناراحتی هایم ازش ... تنها همین کافی بود تا بفهمد که از چیزی ناراحتم ... چرا که به او القا کرده بودم که من، زن همیشه خندان خانه ی توام و اگر روزی لبخندم بر روی لبم نبود یعنی ناراحتم ... بدون تذکر .. بدون گفتن .. بدون دعوا ... بدون قهر .. با همین ترفند خودش می فهمید و می آمد برای جویا شدن دلیلش ... برای برگرداندن خنده ی همیشگی ام که حالا برخلاف گذشته، دیگر عادت نداشت به ندیدنشان ...

مرد زندگی ام مرد نبود؟

 باید مردانگی اش را به او اثبات می کردم ... که مرد است .. که سایه سر است ... که قوام است ... پس شروع کردم ... 

لغات عجقم و عزیزم و گلم و گوگولی من و بی تو می میرم و شوشوی من و ....  را کمتر کردم، باید به او عشقی زنانه از جنس مردانگی هایش می دادم ... نه آنکه با لغات دخترانه ام صفات زنانه را در او تقویت می کردم ... پس شروع کردم به گفتن کلماتی که صفات مردانگی اش را ستایش کند ...

ـ اوووه خدای من، چه مرد مقتدری دارم من ... مجسمه ی اقتداری اصلا تو ...

ـ مرد مسئولیت پذیر که می گن یعنی توها ...

ـ تو همون مرد رویاهامی یه مرد ارزشمند و با اعتماد به نفس ...

ـ خیلی خوبه که تو اینقدر مدیری ... چه حس خوبی داره که آدم بتونه به یه همچین مرد آینده نگری تکیه کنه ...

ـ دوست دارم اگه بچه دار شیم وپسر شد به تو بره ... مثل تو بشه ... انقدر مستقل باشه که نزاره هیچکسی برای زندگیش تصمیم بگیره ... مثل تو ... مثل تو یه مرد مستقل باشه ... مستقل مستقل ... یه مرد خوب و مهربون ...

و بعضی اوقات دستم را بالا می آوردم و پایم را به زمین می کوبیدم و سلام نظامیه آبداری به او می دادم و می گفتم: سلام سالاااار ...

ـ خداییش وقتی پادشاه یه سرزمینی مثل تو باشه معلومه ملکه ای به خوبی منم قسمتش می شه خب ...

و شبها هنگامی که در تخت آرام می گرفتیم برای خواب، صدایم را آنقدر پایین می آوردم که فکر کند که دارم با خدایم مناجات می کنم و مناجاتهایی از جنس مناجاتهای شبانه ام، و ارام و درعین حال طوری که او بــشنود می گفتم: خدایا شکرت به خاطر اینکه مردی رو قسمتم کردی که کنارش احساس امنیت می کنم، احساس آرامش ... خدایا من واقعا به مرد زندگیم افتخار می کنم ...

و صدای نفس های منظم شده اش خبردارم می کرد از قندی که در دلش آب شده بود ... 笑顔と歌声で+世界を照らし出せ+行くぜっ!!+Let's+Go!!!+ももいろの のデコメ絵文字


من ..
اهل کم آوردن نبودم ...
من ...
باید رود می شدم ... رود می شدم و مثل قطرات آب بر هر کس و هر چیزی نفوذ می کردم ... رود می شدم و باز به راهم ادامه می دادم ...
من اهل کم آوردن نبودم ...

.............................................................................................................................

می دونم پی نوشتهام خیلی زیاد و حوصله سربراند ولی اگه می شه بخونیدشون ... واقعا نمی دونم من چرا انقدر پر حرفم ... شرمنده واقعا 

پی نوشت 1:

«این را شما خانم ها بدانید، وجود شما آن تحولی را در روحیات مرد به وجود می‌آورد که گاه هیچ عاملی نمی‌تواند آن تحول را ایجاد کند ... شما می‌توانید دل مرد را گرم کنید و به او امیدواری به زندگی و شوق ادامه کار بدهید ... اصلاً این توان در شما هست که در وجود مرد نیرو بدمید ... وجود شما این قدر مهم است....  مرد هم نسبت به زن همین است. حالا مرد گاهی ممکن است مثلاً  اخم‌آلود  وارد خانه شود. اگر زن قدری عقل و پختگی‌اش بیشتر باشد و از اخم او جا نخورد و لبخند نشان دهد و در مقابل محبت بورزد، یواش یواش با افسون محبت، می‌تواند گره اوقات تلخی و بداخلاقی مرد را باز کند و ببیند که او چه احتیاج داشت ...من این حرفی که می‌گویم خواهش می‌کنم مردها نشنوند ؛ چون ممکن است بدشان بیاید ! شما خانم‌ها این را بدانید آقایان تا آخر هم مثل یک پسربچه هستند و باید اداره‌شان کنید. البته اگر این حرف از زبان ما به گوش مردها برسد، لابد از ما گله خواهند کرد .... واقعاً خانم‌ها باید این پسر بچه ای را که حالا ریشش هم بعد از پنجاه، شصت سال زندگی سفید شده اداره کنند.»

(بیانات رهبر معظم انقلاب در تاریخ  11/7/ 81 ؛ کتاب خانواده، نشر صهبا، ص70)

 پی نوشت 2:

اوایل برای شروع و نهادینه کردن حس مهم بودن درونش، حقیقتا هر کاری که داشتم ول می کردم و می اومدم و با همه حواسم به حرفهاش گوش می دادم، اوایل تعجب می کرد و می گفت: نه کارت رو بکن ولی من می گفتم نه مرد خوب من، شنیدن حرفهای شما از هر کاری برام مهمتره ... و بعد یه مدت که به یقین رسید که خودش و حرفهاش برام مهم اند و مهم بودن بهش القا شد ... اگه یه کاری انجام می دادم  که واقعا مهم بودند و نمی شد یهو یه وقفه ای توش بیفته، همه ی محبتم رو در طرز نگاهم و در نوع بیانم جمع می کردم و بهش می گفتم: ببخشید علی جانم اجازه میدید من این کار رو بکنم، آخه الان این مطلب خیلی ذهنم رو درگیر کرده نمی تونم همه ی حواسم رو پیش شما جمع کنم، یه نیم ساعت به من فرصت بدی در خدمتم...و خودم رو موظف می کردم که حتما نیم ساعت دیگه برم بشینم کنارش و با تمام حواسم بهش گوش بدم ... درستکه اوایل کمی ناراحت می شد ولی بعد که می دید دقیقا بعد اون زمانی که تعیین کردم اومدم نشستم تا برام حرف بزنه ... ناراحتیش کاملا برطرف می شد ...

پی نوشت 3:

منظوم این نیست که الفاظ هایی که نشات گرفته از حس های لطیف زنانه امونه رو دیگه نباید بگیم و حذفشون کنیم نه ... اتفاقا باید گفته بشه ولی مثلا اگه ده بار به همسرمون ابراز علاقه می کنیم از این ده بار 4 بارش سهم این مدل الفاظ نشات گرفته از حس های لطیف زنانه امون باشه و 6 بارش عشقهای زنانه امون از جنس ستایش مردانگی هاش باشه ... البته انقدرم دیگه بهش نگیم بنده خدا حالش بهم بخوره دیگه ... باز به قول حضرت علی (خیر الامور اوسطها)

اتفاقا یکی از توصیه هایی که خانم چینی چیان می کردند این بود که در ابراز علاقه هاتون خلاقیت داشته باشید مثلا گاهی اوقات با رژ لبمون روی آیینه اسم هردومون رو بنویسیم و یه قلب هم دورش بکشیم و یا یه عکس یادگاری از خودمون بزاریم روی آیینه و دورش رو با رژ قرمز تزیین کنیم ... خرج تمییز کردن آیینه هم فقط یه شیرپاک کنه ... یا گاه و بی گاه توی کفشش یا ظرف غذاش یا لباسهاش یا حتی زیر بالشتش و یا روی دستمال توالت دستشویی جمله های زیبای عاشقانه هم از اون عاشقانه های جنس لطیفمون هم از اون عاشقانه های ستایش مردانگیش بنویسیم و بزاریم ...

خانم چینی چیان می گفتند:

+( اولین تعریف کننده از همسرتون باشید) ...

++(بهش بگید که دوستش دارید و چقدر دوست دارید که باهاش حرف بزنید (مثلا بهش بگید ببین من بعضی از حرفهام رو جز تو نمی تونم به کسی بگم) )

+++ مردها از زنهای شاد و پر انرژی خیلی خوششون میاد و عموما محصور چنین زنانی می شند ...

پی نوشت 4:

موضوع القاء کردن و صفت دادن رو دست کم نگیرید واقعا غوغاست توی زندگی ، حقیقتا تاثیرات فوق العاده ای میزاره روی شخصت و نوع عملکرد ما آدمها ... انقدر که امام علی هم تو این حدیثشون تلویحی به بحث القاء اشاره می کنند : « مواظب افـکــارت بــــــاش که گفتــارت می شود، مواظب گفتــارت بــــــاش که رفتـــارت می شود، مواظب رفتـــارت بــــــاش که عــــادتت می شود، مواظب عــــادتت بـــــاش که شخصیتت می شود، مواظب شــخـصیتت بــــــاش که سرنوشتت می شود.»

پی نوشت 5:

لطفا دوستان مجرد و احتمالا اگر آقایی از اینجا گذر می کنه، ادامه پست رو نخونند ...

ادامه پست مخصوص متاهلین هست ...

ممنونم که به  فرهنگ اسلامی و ایرانیمون پایبندید ...

 



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.