اظهار فضل …

دروغ چرا ... آن ته ته های وجودم از خودم خوشم می آمد ...

کلاسها و همایشها و نشستهایی که می رفتم باعث شده بود که همیشه از هم سن و سالانم یک سر و گردن بالاتر باشم ... از اینکه حتی در جمع بزرگترها هم حرفی برای گفتن داشتم و به نظراتم اهمیت می دادند ... دروغ چرا ... لذت می بردم !!!

 از اینکه اساتیدم تحسینم می کردند و نسبت به دیگر دوستان و همشاگردی هایم حساب جداگانه ای به رویم باز می کردند ... دروغ چرا ... قند در دلم آب می شد !!!

از اینکه مرجعی شده بودم برای مراجعه دوستانم و پرسیدن سوالهایشان و نظراتم برایشان مهم بود ... دروغ چرا ... دلم غنج می رفت !!!

از اینکه وقتی در مکانی حاضر می شدم وبه واسطه صحبت کردن و ارائه نظراتم، نظر اکثر افراد را به خودم جلب می کردم ... خب دروغ چرا ... باعث شده بود که کم کم خودم را فرد مهمی حساب کنم !!!

همیشه ذهنم پر بود از سوالات جورواجور ... از چراهای بی پایان ... و خب چه کسی بهتر از آقاسید برای پاسخگویی به آنها ...

از همان اوایل زندگی هر سوالی که برایم پیش می آمد را از او می پرسیدم، اگر قانع می شدم که هیچ و اگر قانع نمی شدم که غالبا نمی شدم، بر حسب عادت شروع می کردم به مباحثه ... ساعتها مباحثه و مجادله می کردیم ولی بی نتیجه ...

یک شب سر سفره شام باز سوالی برایم پیش آمد، پرسیدم ... جواب داد ... قانع نشدم و ماراتن مباحثه مان مثل همیشه شروع شد، هنوز زیاد روی موضوع صحبت نکرده بودیم که آقاسید همیشه آرام و کظم غیظ کن ، از کوره در رفت و با عصبانیت گفت ...

_ اهـ ، بسه دیگه چقدر تحقیرم می کنی، خیلی خب باشه تو بهتر از من می فهمی، قبول ...

دستم را که هنگام حرف زدن تکانش می دادم، در هوا خشک شد .... شوکه شدم .... دهانم از تعجب باز ماند ...

چرا چنین احساسی کرده بود ؟ گیج شدم ...

یاد حدیث امام صادق (ع) افتادم


« إِذا أَحبَبتَ رَجُلاً فَلا تُمازِحهُ وَ لا تُمارِهِ »

" هرگاه کسی را دوست داشتی، با او نه شوخی کن، نه مجادله"


مجادله های بی حد و حصر من، اقتدار مردَم را شکسته بود ...

حالا می فهمیدم که چرا می گفتند ازدواج، خودِ درونی آدم را نشانش می دهد، روحیه ی مخفی خود مهم پنداری من در پس مجادله ها و مباحثه هایم با همسرم داشت رو می آمد ... دروغ چرا ...


اعوذ بالله من نفسی ...

..............................................................................................................................................

پی نوشت 1:

این اتفاق مال چند سال پیش 

پی نوشت 2:

در توضیح حدیث باید گفت که (در این حدیث، شوخی و مجادله، در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و این نشانه آن است که مقصود از شوخی در اینجا، آن نوع شوخی هست که مخاطب ما در آن، با ما همراه نیست، بلکه ما با شوخی کردن می‌خواهیم نه‌تنها به نوعی مخالفت خود را به او نشان دهیم و بلکه بدتر از این، او را مسخره کنیم.)

پی نوشت 3:

شخصى از امام صادق علیه السلام پرسید: « گاهى به من گفته مى شود: دوستت دارم. از كجا بدانم كه (راست مى گوید و) دوستم دارد؟ حضرت فرمودند: قلب خودت را بیازماى، پس اگر تو او را دوست دارى، بدان كه او نیز تو را دوست دارد.» (كافى، ج2، ص652، ح2)

پیامبر (ص) می فرماید: «كسى كه حق با او باشد و با این حال مجادله را رها كند، من برایش خانه اى در حومه بهشت ضمانت مى كنم. كسى كه در حال شوخى هم دروغ نگوید، من برایش خانه اى در وسط بهشت ضمانت مى كنم و كسى كه باطنش را نیكو گرداند، من براى او خانه اى در بالاى بهشت ضمانت مى كنم»

پی نوشت 4 :

پیشنهاد می کنم صوتهای دهه محرم امسال حاج آقا پناهیان در دانشگاه امام صادق رو حتما حتما حتما گوش کنید، یا حداقل صوت جلسه دومشون رو گوش کنیم ( ایــنــجـا)


به قول دوستمون مونا جان 

همسر قرار نـیـسـت که معلم اخلاق ما باشه، این اشتباهی که اکثر خانم های مذهبی دارند.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.