کمال









پای ازپیله برون نه که تو مرد سفری

غم بی بال و پری نیست تو باید بپری

 

وقت آن است که خورشید شوی در دل شب

چادر خسته ی غم را به طلوعی بدری

 

نیستی قطره ی جامانده به دامان صدف

تو همان درّ یتیمی و سراپا گوهری

 

چلّه ها می گذرد قد بکش از دامن خاک

وقت آن است که از بودن با خود گذری

 

جور پاییز و زمستان به تو گر سخت گذشت

ماتمی نیست که زین پس همه شهد و ثمری

 

دست یاری سر زانو زده ای نیست عجب

عاقبت ماه شب تارو نگین سحری

 

فصل ناکامی هجران به سرآمد بنگر

زآن همه دشمنی و کینه نیابی اثری

 

تو زبالایی و دیگر نظرت نیست زمین

سوی کنعان منگر راهی مصر دگری


بوریا می دهد این باغ که آتش بزنند

ریشه برگیر و برو ای که سراپا گوهری

 

عاقبت جور تبر می شود از آنِ درخت

پای درگِل چو رود لایق خُسر و ضرری

 

یک طرف گندم و زان سوی دگر شوق طواف

آبرو قیمت جان است که باید بخری

 

پدر از تخت به زیر آمده در باغ بهشت

تکیه بر تخت بزن وارث تاج پدری

 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.