پیری









کم کم این تاب و تب عشق زسر می افتد

قافله از ره و وادی زخطر می افتد

 

کوچه ی عشق که سرهای رقیبان بشکست

در غم بی کسی از شوق گذر می افتد

 

هم به تن جامه ی احرام کند زلف سیه

هم به افسون بتان رمی جمر می افتد

 

تکیه بر تخت زند عقل فراموش شده

دولت عشق به یک توطئه بر می افتد

 

خَم شود قامت و پاییز شود گونه ی سرخ

عقرب از دامن پُر مهر قمر می افتد

 

لشکر دل نشود یاغی چشمان سیه

که کلاه سر و شمشیر کمر می افتد

 

رسم ایام چنین است که بعد از گذری

ارث شیرین پدر سوی پسر می افتد

 

خالی ازرهرو عاشق نشود ساحت عشق

گرچه غم بردل و خونی به جگر می افتد


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.