پدر







مِِهرکسی به دلت جا نمی شود              آخرکسی برای تو با با نمی شود

صد بار اگر به بیابان دویده است            مجنون جدا زغصه ی لیلا نمی شود

دربستری فتاده و چشمش به آسمان           درحیرتم که پشت فلک تا نمی شود

عمریست یکی گشته با تخت خستگی          سروی چنین خمیده و تنها نمی شود

غربت نشین خانه و زخمی به یادگار         عاشق بدون زخم که معنا نمی شود

یک شب بیا نفسش را شماره کن            گویی دگر راهی فردا نمی شود

لبریز راز خردلی چه خوب می دانی        آتش  درون  سینه  هویدا  نمی شود

هر لحظه در غم یاران رفته می گرید       از چشم خسته ی او غم جدا نمی شود

در روزگار جنون مست بود ودریا دل        در خون دل نشسته و دریا نمی شود

سروی که تبر قرعه زد به اندامش        در اوج رویش است اگر پا نمی شود



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.