پابه پای باران…



دیروز که باران بر زخم های کهنه ام
نم نم، نمک می پاشید
صورتم را
 در پناه قطره های کوچکش
پنهان کرده بودم،
شهر، خاموش و تبدار
و چشم های بیدار من،
 باز
هوای تو را در سر می پروراند
کوچه خالی از صدای قدم هایت
خانه دیگر
 نفس هم نمی کشید
 شهر، دستهایش را به سوی آسمان گشود
و آسمان زانوی غم زمین را سخت در آغوش خود کشید . . .
خانه خاموش، کوچه سرد
زخمِ باران، طعم درد . . .
دلم تاب نداشت اینهمه تنهایی را
با باران از تو گفتم
خاطره ها تر شد
بوی خاکِ باران شسته پیچید
 شکفتم در هوای تو
اینجا هنوز هم خاطره میروید
اینجا انارهای باغ، هنوز هم چشم براه چشم های نگران پسرک های اند
تا بیایند و ترسان
دستی برآرند . . .
تا دیگر اناری نمیرد روی شاخه ی تنهایی
تا شاید لبِ اناری دخترکی
 خندان شود
 از سرخی لبخند انار....
اینجا هنوز آلاله ها بهار را
 میهمان عطر دستهای تو می کنند . . .
پابه پای باران گریه می کنم
اینجا هنوز هم خاطره میروید
اینجا هنوز خاطره میروید

مریم دیندار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.