هیچ در برابر هیچ (قسمت سوم)

یک تماس مستقیم ذهنی که آنچنان پر از احساس تعجب و حیرت بود که محتوای اطلاعاتی آن را محو کرده بود، ناگهان برقرار شد.

-: "قربان! اینجا! سریع بیاین"!

موقعیت دقیق داده نشده بود. بازرگان مجبور بود رد پرتو­ها را بگیرد که از درز میان دو تودۀ مواد معدنی صخره­ای می­آمد.

تعداد دیگری از خدمه هم به سوی آن نقطه می­آمدند، اما بازرگان نخستین کسی بود که به آنجا رسید.

او پرسید: "چی شده؟

معاونش در میان درخشش پرتوهای لباس خودش در دهانۀ غاری در دامنۀ تپه ایستاده بود.

بازرگان نگاهی به آنجا انداخت و گفت: "این یه سوراخ طبیعیه، نه یه تولید تکنولوژیکی".

-: "بله، اما نگاه کنین".

بازرگان به بالا نگاه کرد و برای حدود پنج ثانیه ماتش برد. سپس پیام پر حرارتی برای بقیه فرستاد تا نزدیک نشوند.

او گفت: "این ماهیت تکنولوژیکی داره"؟

-: "بله قربان، می­تونین ببینین که این هنوز کامل نشده".

-: "اما به وسیلۀ کی"؟

-: "به وسیلۀ اون موجوداتی که اون بیرونن. اون هوشمندها. من یکی­شون رو دیدم که داشت اینجا کار می­کرد. این منبع نورشه. گیاه در حال سوختنه. اینها هم ابزراهاشه".

-: "و اون کجاست"؟

-: "فرار کرد".

-: "تو واقعاً اون رو دیدی"؟

-: "من ثبتش کردم".

بازرگان به فکر فرو رفت. سپس دوباره به بالا نگاه کرد و گفت: "تا حالا چیزی شبیه به این دیده بودی"؟

-: "نه قربان".

-: "یا چیزی راجع بهش شنیده بودی"؟

-: "نه قربان".

-: "مبهوت کنندس"!

به نظر نمی­رسید که بازرگان بخواهد نگاهش را برگیرد، و معاونش به آرامی گفت: "قربان، باید چکار کنیم"؟

-: "هان"؟!

-: "این مطمئناً می­تونه برای کشتی ما چهارمین جایزه رو به ارمغان بیاره".

بازرگان با تأسف گفت: "حتماً. البته اگه بتونیم با خودمون ببریمش".

معاونش مرددانه گفت: "من همین الآن ثبتش کردم".

-: "هان؟! به چه دردی می­خوره؟ ما چیزی نداریم که در ازاش پرداخت کنیم".

-: "ولی ما می­تونیم هر چیزی بهشون بدیم".

بازرگان گفت: "چی داری میگی؟ اونها خیلی ابتدایی­تر از اون چیزی هستن که چیزی که بهشون میدیم رو بپذیرن. به احتمال زیاد اونها یک میلیون سال پیش از مرحله­ای هستن که پیشنهاد تبادل اصل رو بپذیرن. ما مجبوریم چیزهایی که ثبت کردیم رو از بین ببریم".

-: "ولی ما که می­دونیم، قربان".

-: "پس باید هیچ وقت راجع بهش حرف نزنیم. شغل ما هم اخلاقیات و سنت­های خودش رو داره. تو که خودت اون رو می­دونی. هیچ در برابر هیچ"!

-: "حتی این"؟

-: "حتی این"!

در حالت سرسختانۀ بازرگان، ته مایه­ای از افسوس وجود داشت و با وجود این که گفته بود «حتی این»، دودل می­نمود.

معاونش دودلی او را حس کرد و گفت: "بیاین تلاش کنیم یه چیزی بهشون بدیم، قربان".

-: "و اون چیز چه فایده­ای براشون داره"؟

-: "مگه چه ضرری داره"؟

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.