نوشیدنی مضر (قسمت نخست)

نوشیدنی مضر

 

جورج با آه عمیقی که بوی الکل میداد گفت: "اونقدر نوشیدنی مضریه که حد و حساب نداره".

من گفتم: "اگه میونه روی کنی این طور نیست".

او با چشمان آبی روشنش نگاهی سراسر ملامت و خشم به من انداخت و گفت: "من کی زیاده روی کردم که این دومین بارش باشه"؟

گفتم: "از وقتی که به دنیا اومدی". سپس وقتی متوجه شدم که در مورد او عادلانه قضاوت نکرده‌ام، با عجله حرفم را تصحیح کردم و گفتم: "از وقتی که از شیر گرفتنت".

جورج گفت: "فهمیدم. این هم یکی از اون تلاش‌های ناموفقت برای بذله گوییه". سپس بدون حضور ذهن، مشروبش را بلند کرد و به سمت لبانش برد، جرعه‌ای نوشید و دوباره پایین گذاشت و آن را در پنجۀ پولادینش نگه داشت.

دیگر دنباله‌اش را نگرفتم. گرفتن مشروب از دست جورج مثل گرفتن استخوان از یک بولداگ گرسنه است.

او گفت: "وقتی که اون حرف رو می‌زدم، داشتم راجع به یه زن جوون فکر می کردم، کسی که براش مثل یه عمو بودم. اسمش ایشتر میستیک بود".

گفتم: "عجب اسم غیر عادی‌ای"!

-: "ولی اسم شایسته‌ای براش بود، آخه ایشتر اسم الهۀ بابلی عشقه و ایشتر میستیک هم واقعاً الهۀ عشق بود، یا حداقل قابلیت این رو داشت که الهۀ عشق بشه".

جورج ادامه داد: "ایشتر میستیک نمونۀ خوبی برای یه زن بود، البته اگه کسی شعور این رو داشته باشه که بفهمه. چهرش زیبایی کلاسیکی داشت، همۀ اجزای صورتش کامل و بی‌نقص بود، بالای همۀ اینها تاجی از موهای طلایی داشت که چنان برقی می‌زد که مثل هالۀ یه ستاره بود. بدنش رو فقط میشه با بدن آفرودیت توصیف کرد. یه بدن مواج و زیبا، ترکیبی از استحکام و انعطاف پذیری که توی یک بدن نرم و بی‌نقص با هم جا داده شده باشن.

شاید تعجب کنی ـ که اون هم به خاطر عقل ناقصته ـ که من از کجا از این همۀ زیبایی‌های اون خبر دارم، اما من بهت اطمینان میدم که این ارزیابی رو از بیشترین فاصله‌ای که می‌تونستم انجام دادم، آخه من در چنین مواردی تجربۀ کلی دارم، و در این مورد خاص، بررسی مستقیم انجام ندادم.

وقتی که لباس کامل پوشیده بود، می‌تونست تبدیل به بهترین عکس وسطی بشه که توی بیشتر مجله‌های مدی چاپ میشه که خودشون رو وقف جنبه‌های هنری اینجور چیزها کردن. یه کمر باریک که بالا و پایینش چنان تناسب خوشایندی داشت که اگه ندیده باشیش، عمراً نمی‌تونی تصورش رو بکنی، پاهای بلند، بازوهای خوش ترکیب، و تمام حرکاتش انگار برای دلبری کردن طراحی شده بود.

و اگرچه هیچ کسی نمی‌تونه اون قدر گستاخ و پر رو باشه که چیزی بیشتر از این کمال بدنی رو بخواد، ایشتر خیلی هم تیزهوش بود و با نمره‌هایی که خیلی از بقیۀ همکلاس‌هاش بیشتر بود، درسش رو توی دانشگاه کلمبیا به پایان رسونده بود، اگرچه خیلی راحت میشه تصور کرد که یه استاد دانشگاه معمولی که می‌خواسته به ایشتر نمره بده، تحریک شده که بهش نمرۀ بیشتری بده. با این که تو خودت هم استاد دانشگاهی، دوست من ـ و البته این رو نمیگم که احساساتت رو جریحه دار کنم ـ من کمترین نظری در مورد این شغل ندارم.

با وجود همۀ اینها، هر کسی ممکنه تصور کنه که ایشتر می‌تونست هر مردی رو انتخاب کنه، و هر روز هم توانایی این رو داشته باشه که انتخابش رو تجدید کنه. در واقع هر از گاهی چنین فکری به ذهن من هم می‌رسید که اگه اون من رو انتخاب کنه، من با چالشی روبرو میشم که بر خلاف دیدگاه‌های جنسی آقامنشانۀ منه، ولی باید اعتراف کنم که تردید داشتم چنین چیزی رو براش روشن کنم.

چون اگرچه ایشتر واقعاً یه اشتباه کوچیک انجام داد، به این خاطر بود که اون آدم نسبتاً پر ابهتی بود. چندان بلندتر از 180 سانت نبود، اما وقتی صداش در میومد، انگار صدای ترومپت بود و بعداً همه فهمیدن که وقتی یه مرد گردن کلفت براش گستاخی کرده، ایشتر بلندش کرده و پرتش کرده اون طرف خیابون ـ که یه خیابون نسبتاً پهن هم بوده ـ و اون رو زده به تیر چراغ برق. یارو شش ماه توی بیمارستان بستری بوده.

مردها در مورد نزدیک شدن به طرف اون تردید داشتن، حتی مؤدب‌ترین‌هاشون هم این طور بودن. هر انگیزۀ غیر قابل مقاومتی برای نزدیک شدن بهش باید با بررسی کامل انجام میشد که آیا امنیت وجود داره یا نه. حتی خود من، که تو هم می‌دونی مثل یه شیر شجاعم، می‌دیدیم که دارم فکرمی‌کنم نکنه استخون‌هان خورد بشه. اگه بخوام یه ضرب‌المثل بگم، وجدان ما از هممون آدم‌های بزدلی ساخته بود.

ایشتر این وضعیت رو به خوبی درک می‌کرد و یه روز  در بارۀ این موضوع با من درد دل کرد. اون موقع رو خوب یادمه. یه روز خیلی قشنگ توی اواخر بهار بود و روی یه نیمکت توی پارک مرکزی نشسته بودیم. یادمه همون موقع، حداقل سه نفر که داشتن توی پارک می‌دویدن و ورزش می‌کردن، مسیرشون خم شد و با دماغ رفتن توی درخت!

در حالی که لب پاپینیش که به طرز زیبایی منحنی بود می‌لرزید گفت: "من به احتمال زیاد تا آخر عمرم باکره می‌مونم. انگار هیشکی از من خوشش نمیاد. هیشکی من رو دوست نداره و چند وقت دیگه بیست و پنج سالم تموم میشه".

در حالی که با احتیاط بهش نزدیک شدم تا چند تا ضربۀ آرامش بخش به دستش بزنم گفتم: "حتماً این رو درک می‌کنی عزیـ... عزیزم که مردها فقط تحت تأثیر کمال فیزیکی تو قرار می‌گیرن و شایستگی تو رو ندارن".

با قدرت عجیبی که چند نفر که داشتن توی فاصلۀ زیاد پیاده می‌رفتن، برگشتن تا ببینن چی شده، گفت: "مسخرس. چیزی که داری میگی اینه که اونها اونقدر احمقن که از من می‌ترسن. وقتی که ما به هم معرفی میشیم، اون احمق‌ها یه جوری به من نگاه می‌کنن و بعد از این که با هم دست میدیم، بند انگشت‌هاشون رو می‌مالن، که همین به من میگه که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. اونها فقط میگن خوشحال شدم دیدمت، بعد دمشون رو میذارن رو کولشون رو فوری میرن".

-: "تو باید بهشون انگیزه بدی، ایشتر عزیزم. تو باید یه جوری به مردها نگاه کنی که انگار یه گل ظریفن و فقط زیر آفتاب گرم لبخند تو می‌تونن به خوبی شکوفا بشن. باید یه جوری بهشون نشون بدی که پذیرای نزدیک شدنشون هستی و نباید یقۀ کت و خشتک شلوارشون رو بگیری و کلشون رو بکوبی به دیوار".

ادامه دارد...

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.