من عاشق پیشی کوچولوام!

من عاشق پیشی کوچولو‌ام!

 

من و جورج در اواخر یک روز عالی بهاری روی نیمکت پارک نشسته بودیم که یک گربۀ راه راه معمولی به نزدیکی ما رسید. می‌دانستم که در پارک گربه‌های وحشی‌ای هم هستند که نزدیک شدن به آنها خطرناک است، اما این یکی نگاه مشتاقانۀ یک گربۀ سربراه را داشت. از آنجا که من افتخار می‌کردم که گربه‌ها به من کشش دارند، دستم را دراز کردم و کاملاً مطمئن بودم که او دستم را بو خواهد کرد و به من اجازه خواهد داد که سرش را نوازش کنم.

اما کمی غافلگیر کننده بود که غر و لند جورج را شنیدم که گفت: «جونور نفرت انگیز!»

پرسیدم: «از گربه‌ها خوشت نمیاد؟»

او در حالی که آه عمیقی می‌کشید گفت: «مگه از زندگی غم انگیز من انتظار دیگه‌ای داشتی؟»

گفتم: «با توجه به شخصیتی که داری، زندگی غم انگیز اجتناب ناپذیره، اما نمی‌دونستم که گربه‌ها هم نقشی تو زندگیت داشتن.»

جورج گفت: «به خاطر اینه که هیچ وقت از دومین دختر عموم بهت چیز نگفتم. اسمش اندروماکی بود.»

«اندروماکی؟»

جورج گفت: «از روی اسمش می‌شد گفت که پدرش تحصیلات کلاسیک داشته. یه مقداری هم پول داشت که پیش از مرگش اون رو برای دخترش اندروماکی به ارث گذاشته بود و اون از طریق سرمایه گذاری زیرکانه، به مقدار قابل توجهی به اون پول اضافه کرده بود.

البته عموم اسمی از من توی وصیت نامش نیاورده بود. چون من یکی از پنج تا بچۀ برادرش بودم و اون به سختی می‌تونست اصلاً چیزی برای من به ارث بذاره، اما اگه یه مقدار سخاوتمندتر بود، می‌تونست یه چیزی برام بذاره.

به هر حال، همین طور که بزرگتر شدم، فهمیدم که به خوبی امکان داره که دختر عمو ادروماکی که 22 سال از من بزرگتر بود، زودتر از من بمیره. به فکرم رسید که ـ آخه من یه نوجوون عاقل و اهل فکر و آینده نگر بودم ـ این طوری ممکنه مقدار قابل توجهی از اون پول به من برسه.

آره... می‌دونم که می‌خوای بگی من براش چاپلوسی می‌کردم. بی‌زحمت به من پیش‌دستی نکن. چون به هر حال این کلمه‌ای نیست که می‌خواستم ازش استفاده کنم. چیزی که می‌خواستم بگم این بود که چون این رو درک می‌کردم که ممکنه قسمتی از اموالش رو به ارث ببرم، مشتاقانه، به گرمی و با مهربونی باهاش رفتار می‌کردم.

ولی اون جوری که معلوم بود، دختر عمو اندروماکی فقط به گرمی و مهربونی مشتاقانه نیاز نداشت، بلکه تشنۀ محبت بود. وقتی که من هنوز توی سنین نوجوونی بودم و اون داشت کم کم به چهل سالگی می‌رسید، این رو درک می‌کردم که اون یه پیر دختر ترشیدس و دست هیچ آدمی بهش نرسیده. با این که سن و سالی نداشتم، متوجه شدم که چنین شرایطی غیر قابل درکه. اون قد بلند و استخون درشت بود، با یه چهرۀ دراز و بی‌حالت، دندون‌های درشت، چشم‌های ریز، موهای شل و ول و از لحاظ ظاهری اصلاً گیرا نبود.

یه بار در اثر یه کنجکاوی طبیعی، برای این که ببینم احتمال چنین رویدادی چقدره ازش پرسیدم: «دختر عمو اندروماکی، تا حالا هیچ مردی ازت خواسته که باهاش ازدواج کنی؟»

اون هم چهرۀ تهدید آمیزش رو به طرف من گرفت و گفت: «ازم خواسته که با اون ازدواج کنم؟هه! دوست داشتم یکی رو می‌دیدم که چنین درخواستی بکنه!»

(من تقریباً فکر کردم که اون حتماً دلش می‌خواسته که همچین اتفاقی بیفته، اما دیگه به سنی رسیده بودم که محتاط باشم و فکرم رو به زبون نیارم.)

بعدش ادامه داد: «اگه مردی جیگرش رو داشته باشه که چنین درخواستی از من بکنه، بهش یکی دو تا چیز رو نشون میدم. بهش یاد میدم که چطوری باید با یه خانوم متشخص نزدیک بشه و چرت و پرت نگه.»

دقیقاً متوجه نشدم که رابطۀ چرت و پرت گویی با درخواست ازدواج چیه، یا این که چه چیزی توی درخواست ازدواج وجود داره که یه خانوم متشخص رو ناراحت می‌کنه، ولی فکر نمی‌کردم که خردمندانه، یا حتی بی‌خطر باشه که ازش بپرسم.

برای چند سال، همچنان امید داشتم که یه مرد پیدا بشه که اون قدر گستاخ باشه که به دختر عمو اندروماکی علاقمند بشه، اون طوری حتماً یکی دو بار بهش پیشنهاد می‌داد. دلم می‌خواست ببینم دختر عمو چکار می‌کنه، البته خودم برای حفظ جونم تو فاصلۀ امنی باقی می‌موندم. اما انگار همچین شانسی وجود نداشت. انگار حتی ثروتش هم اون قدر کافی نبود که برای مردان نیمی از جامعه، تبدیل به سوژه‌ای برای ازدواج بشه. یک کلام این که پولش ارزش اون چیزی که بدست می‌آوردن رو نداشت و همشون ازش فراری بودن.

چنین شرایط پیچیده‌ای به من نشون داد که این دقیقاً همون چیزیه که می‌خوام. یه دختر عمو اندروماکی بدون شوهر و بدون بچه به احتمال زیاد پسرعموی دومش رو توی وصیت نامش از قلم نمینداخت. در ضمن، اون تک فرزند بود و فراز و نشیب زندگی باعث شده بود که خویشاوندی نزدیک‌تر از من نداشته باشه. چنین شرایطی برای من ایده‌ال بود، مخصوصاً این که لازم نبود برای جلب محبتش خیلی سخت تلاش کنم. یه تلاش کوچولو، یه خورده حالا، یه خورده توی موقعیت دیگه، برای تقویت موقعیتم به عنوان وارث طبیعی، کاملاً کافی بود.

به هر حال وقتی که چهل سالگی رو رد کرد، باید به نظرش رسیده باشه که اگه هیچ مردی جرأت نداشته باشه که به هدف ازدواج، خشم اون رو به جون بخره، به جاش می‌تونه یه همدم برای خودش پیدا کنه که انسان نباشه.

از سگ‌ها خوشش نمی‌اومد، آخه فکر می‌کرد که تک تک سگ‌ها علاقه دارن که گازش بگیرن. می‌تونستم بهش اطمینان بدم که اون برای هیچ سگی، هر چقدر هم که لاغر و مردنی باشه، لقمۀ دندون گیری نیست، اما یه حسی بهم می‌گفت که با این چیزها اطمینان پیدا نمی‌کنه و این طوری موقعیت خودم رو خراب می‌کنم. به خاطر همین، دربارۀ این موضوع سکوت کردم.

علاوه بر این فکر می‌کرد اسب‌ها خیلی بیش از حد بزرگن و همسترها هم بیش از حد کوچیکن. در نهایت خودش رو قانع کرد که چیزی که می‌خواد، یه گربه‌س.

ادامه دارد...

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.