مجتبی روشن روان

مناجات با خدا


آمدم باز کریما به امید نظری

منم و لطف تو و سوز دل و چشم تری

آمدم باز ببینم که رحیمیت تو...

می شود یار پریشانی این پشت دری

همتی نیست که پر باز کنم پر بکشم

خسته ام خسته از این غربت بی بال و پری

نامه ام پرشده از معصیت ریز و درشت!

که دگر نیست به آه دلِ زارم اثری

کاشکی بانفس پاک دلی، خوش ذاتی

نخوت و رخوت این بندگیم را ببری

بر مذاقم بچشان لذت بیداری را

خواب هرگز نکند مرد دعای سحری

گیرم از مهر، گناهان مرا بخشیدی

پاک شد نامه ی اعمال بدم... با شرری

بارِ شرمندگیم را چه کنم یا الله

آه از جهل و گرفتاری و این خیره سری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.