فراق









رفتیّ و دلم ریخت چو آن کاسه ی آب   

 چینی تازه ترک خورده به سنگی نایاب


تا که آهنگ قدم های تو موزون گردید   

تن یخ کرده ی من کوزه ی کُنج سرداب


آرزویم همه برگشتن  و یک لحظه نگاه

    تا که گیرد دل من سوی نگاه تو شتاب


کم کم از دیده نهان گشتی و انگار که من   

 بسته بودم دل خود را به هیاهوی سراب


رفتی و با گذرت فاصله ها روییدند

    مانده بودم من وسنگینی یک بغض خراب


بر تن سرد زمین همچو درختی عریان

     خواندم ازدرد،تبر ریشه ی من را دریاب


می رود جان من و جان به لبم می آید    

 تا  که  یکبار دگر چهره نماید مهتاب


آسمان دید که من غرق تمنای توام

      بید مجنون شد و لرزید چو مستان شراب


سالها می رود و بازی تقدیر بجاست 

    تیشه در حسرت فرهادو گرفتار عذاب


کاش می شدکه تو یک بار دگر باز آیی   

   فارغ از جامه گلگون ورُخ مست خضاب

 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.