عقیده ها به سختی می میرند (قسمت چهارم)

اولدبری پیش از این که پاسخی دهد تا ده شمرد و گفت: "من که همچین فکری نمی­کنم".

-: "پس گوش کن. تصور کن که زمین همون طور که کتاب مقدس میگه، شش هزار سال پیش به وجود اومده باشه. چرا نباید با مقدار دقیقی از سرب توی کانی­های اورانیومی به وجود اومده باشه؟ اگه بشه اورانیوم رو خلق کرد، چرا با سرب داخلش نباشه؟ چرا نباید اقیانوس­ها رو با این مقدار نمک داخلش و سنگ­های رسوبی رو به این ضخامت خلق کرد؟ چرا نباید فسیل­ها رو دقیقاً همون جوری که هستن خلق کرد"؟

-: "به عبارت دیگه، چرا نباید زمین رو به طور کامل با شواهدی خلق کرد که اثبات می­کنن زمین چند میلیارد سال سن داره"؟

دیویس گفت: "درسته. چرا نباید این طور باشه"؟

-: "اجازه بده سؤال مخالفش رو بپرسم. چرا باید این طور باشه"؟

-: "من به این اهمیتی نمیدم. من سعی دارم بهت نشون بدم که تمام اون شواهدی که سن زمین رو اثبات می­کنن، لزوماً این رو رد نمی­کنن که زمین شش هزار سال پیش به وجود اومده".

اولدبری گفت: "فکر کنم تو می­خوای این رو بگی که همۀ اینها یه بازی از پیش طراحی شده بوده. یه چیستان علمی برای آزمودن نبوغ بشریت، یه جور تمرین برای ذهن انسان، یا یه جور باشگاه ورزشی ذهنی توی صندوقچۀ اندیشۀ انسان".

-: "فکر می­کنی خیلی بامزه­ای، اولدبری، ولی در واقع کجای این غیر ممکنه؟ ممکنه درست همین باشه. نمی­تونی اثبات کنی که این طور نیست".

-: "من اصلاً نمی­خوام چیزی رو اثبات کنم".

-: "نه، تو از همه چیز همون طوری که بهت داده شده، راضی هستی. به خاطر همینه که گفتم تو احمقی. اگه می­تونستیم توی زمان به عقب بریم و خودمون ببینیم، اون وقت یه مسألۀ دیگه بود. اگه می­تونستیم در زمان به عقب و پیش از سال 4004 قبل از میلاد بریم و مصر پیش از دوران دودمان پادشاهی رو ببینیم، یا بریم عقب­تر و یه ببر دندون شمشـ..."

-: "یا یه تیرانوسور".

-: "آره، یه تیرانوسور. تا وقتی که این کارها رو نکردیم، کاری بجز گمانه زنی نمی­تونیم بکنیم و چیزی هم وجود نداره که بهمون بگه که گمانه زنی کجا درسته و کجا نیست. بنیان دانش روی باور به منطق و باور به وجود استقرا و استدلال استوار شده".

-: "این که جرم نیست".

دیویس با حرارت گفت: "چرا، جرمه. تو باور می­کنی و به محض این که باور کردی، درهای ذهنت رو می­بندی. نظر خودت رو پیدا می­کنی و اون رو با هیچ نظر دیگه­ای عوض نمی­کنی. گالیله این رو فهمید که عقیده­ها چقدر سخت می­میرن".

اولدبری با لحنی خواب آلود گفت: "کریستف کلمب هم همین طور". او به زمین آبی رنگ خیره شده بود که پیچش و تغییر شکل آهستۀ ابرهای آن تأثیر تقریباً هیپنوتیزم کننده داشت.

دیویس ادامۀ حرف او را با شادی آشکاری گرفت و گفت: "کریستف کلمب! به گمونم تو فکر می­کنی که وقتی همه فکر می­کردن زمین صافه، کلمب روی این عقیده که زمین گرده باقی موند".

-: "کم و بیش".

-: "این هم نتیجۀ گوش کردن به حرف­های معلم کلاس چهارمته، که اون هم به حرف­های معلم کلاس چهارمش گوش کرده و همین طور بگیر برو جلو. هر انسان و باهوش و تحصیل کرده­ای در زمان کلمب می­تونست این رو تصدیق کنه که زمین گرده. موضوع اصلی بحث در اون زمان، اندازۀ زمین بود".

-: "واقعیت داره"؟

-: "کاملاً. کریستف کلمب نقشۀ یه جغرافی­دان ایتالیایی رو دنبال می­کرد که می­گفت محیط زمین بیست و دو هزار کیلومتره و لبۀ شرقی آسیا فقط شش هزار کیلومتر با اروپا فاصله داره. جغرافی­دان­هایی که توی دربار شاه جان پرتغالی بودن، پافشاری می­کردن که این درست نیست و محیط زمین حدود سی و هفت هزار کیلومتره و لبۀ شرقی آسیا در حدود هجده هزار کیلومتر از لبۀ غربی اروپا فاصله داره و برای شاه جان بهتره که آفریقا رو دور بزنه. حق صد درصد با جغرافی­دان­های پرتغالی بود و کریستف کلمب صد درصد در اشتباه بود. جغرافی­دان­های پرتغالی به هند رسیدن، اما کلمب هیچ وقت نرسید".

اولدبری گفت: "اون این طوری آمریکا رو کشف کرد. این رو که نمی­تونی انکار کنی".

-: "اون هیچ ربطی به عقیده نداره. یه چیز کاملاً تصادفی بود. کلمب چنان کلاهبردار باهوشی بود که وقتی سفر واقعی نشون داد نقشه­ش اشتباهه، به جای اینکه عقیدش رو عوض کنه، دفتر رویداد­های روزانۀ کشتی رو عوض کرد. عقیده­های اون هم به سختی مردن، یعنی در واقع تا وقتی که خودش نمرده بود، عقایدش هم نمرده بودن. تو هم همین طوری هستی. من می­تونم اون قدر حرف بزنم که زبونم مو در بیاره و تو هنوز عقیده داشته باشی که کلمب مرد بزرگی بود، چون اون موقعی که همه فکر می­کردن زمین صافه، اون فکر می­کرد که گرده"!

اولدبری به طرز نامفهومی گفت: "هر جور می­خوای فکر کن". او خواب آلود شده بود و سوپ جوجه­ای را به یاد آورده بود که وقتی بچه بود، مادرش می­پخت. او آن را ساده درست می­کرد. او بوی مرغ سرخ شدۀ شنبه صبح­ها را به خاطر می­آورد، و منظرۀ خیابان­های بارانی در عصرها و ...

*

لارس نیلسون نوشته­ای را در مقابلش داشت که روان­شناسان قسمت­های مهم آن را علامت زده بودند.

او گفت: "هنوز پیام­هاشون رو واضح دریافت می­کنیم"؟

به او اطمینان دادند که ابزارهای دریافت اطلاعات کارشان را بی­نقص انجام می­دهند.

-: "کاشکی یه راهی وجود داشت که جلوی گوش کردن حرف­هاشون بدون این که بفهمن رو می­گرفتیم. فکر کنم این حماقت خودم بود".

گادفری میر هیچ دلیلی برای انکار حرف دیگری نیافت. او گفت: "کاملاً احمقانس. بهش به چشم اطلاعات اضافه نگاه کن که برای مطالعۀ واکنش انسان در فضا مورد نیازه. وقتی داشتیم واکنش انسان رو توی شتاب بالا آزمایش می­کردیم، از این که موقع خوندن گزارشات تغیر فشار خونشون مچت رو بگیرن احساس شرمندگی می­کردی"؟

-: "نظرت راجع به دیویس و نظریه­های عجیبش چیه؟ من رو نگران می­کنه".

میر سرش را تکان داد و گفت: "هنوز نمی­دونیم که باید نگران چی باشیم. دیویس داره در برابر دانشی که اون رو توی موقعیتی قرار دهده که خودش رو توش پیدا کرده، از خودش پرخاشگری نشون میده".

-: "نظر تو اینه"؟

-: "این یه نظریس. نشون میده که پرخاشگری می­تونه چیز خوبی باشه. می­تونه اون رو متعادل نگه داره. و ممکنه بیشتر از این هم پیش بره. هنوز برای گفتنش زوده. ممکنه که این اولدبری باشه که توی خطر بزرگتریه. کنش پذیریش داره بیشتر میشه".

-: "پس به نظر تو ممکنه ما بفهمیم که انسان برای فضا ساخته نشده؟ همۀ انسان­ها"؟

-: "اگه می­تونستیم کشتی­های بسازیم که بتونن صدها نفر رو توی یه محیط زمین گونه سازی شده با خودشون حمل کنن، هیچ دردسری نداشتیم. تا زمانی که کشتی­های این شکلی می­سازیم" -او با انگشت شست از بالای شانه­اش اشاره­ای به دوردست­ها کرد- "با یه عالمه از این مشکلات روبرو هستیم".

نیلسون به شدن احساس نارضایتی می­کرد. او گفت: "خوب، اونها الآن سه روزه که توی راهن و تا اینجا صحیح و سالمن".

ادامه دارد...

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.