عقیده ها به سختی می میرند (قسمت پنجم)

دیویس با خشونت گفت: "امروز روز سوم سفرمونه. بیشتر از نصف راه رو رفتیم".

-: "هوم". اولدبری خاطراتش را به یاد آورد و ادامه داد: "یه پسرعمو داشتم که صاحب یه الوار فروشی بود. پسر عمو ریموند. بعضی­وقت­ها توی راه خونه به مدرسه می­دیدمش".

به طرز غیر قابل توجیهی افکارش با خاطره­ای از شعر لانگ­فلو به نام «دهکدۀ بلک اسمیت» از هم پاره شد. به خاطر آورد که آن قطعه شعر شامل جمله­ای بود دربارۀ «بچه­هایی که از خانه به مدرسه می­رفتند» و به این فکر کرد که چه تعداد از مردم می­توانند آن طور غلط انداز حرف بزنند و بگویند: زیر درختان پراکندۀ بلوط، آهنگر دهکده ایستاده بود. او می­دانست که منظور از «آهنگر»، شخص آهنگر نیست، بلکه مغازه­ایست که در آن کار آهنگری انجام می­دهند.

او پرسید: "داشتم چی می­گفتم"؟

دیویس با تندخویی گفت: "نمی­دونم. من داشتم می­گفتم که بیشتر از نصف راه رو اومدیم و هنوز یه نگاه هم به ماه ننداختیم".

-: "پس بیا یه نگاهی به ماه بندازیم".

-: "خیلی خوب، تو منظره رو تنظیم کن. من به اندازۀ کافی این کار رو کردم. لعنتی! باسنم تاول زد از بس نشستم". او روی صندلی­اش جابجا شد، گویی می­خواست جای دیگری در قسمت عقب آن پیدا کند. ادامه داد: "من نمی­دونم این چه نظر مزخرفی بود که این کشتی لعنتی بچرخه و گرانشی داشته باشه که ما رو به سمت پایین فشار بده. یه کم بی­وزنی می­تونست فشار وزن رو از رومون برداره و راحت باشیم".

اولدبری آهی کشید و گفت: "برای معلق شدن جا به اندازۀ کافی نداریم. و اگه در حال سقوط آزاد بودیم، از دل به هم خوردگی شکایت می­کردی".

اولدبری همچنان که حرف می­زد، با کنترل­های صفحۀ نمایش کار می­کرد. ستاره­ها مانند خطوطی روی صفحۀ نمایش حرکت می­کردند.

کار سختی نبود. مهندسین در ترنتون، نه در واقع در نیو مکزیکو، یا به هر حال روی زمین، آنها را با دقت آموزش داده بودند. تقریباً به سمت راست بچرخانید، آن را صد و هشتاد درجه از زمین دور کنید. وقتی که تقریباً درست شد، اجازه بدهید نور سنج­ها کار را به عهده بگیرند. ماه درخشان­ترین جسم در آن نزدیکی خواهد بود و با تعادلی ناپایدار در مرکز تصویر قرار خواهد گرفت. چند ثانیه­ای طول می­کشد تا نورسنج­ها بقیۀ آسمان را جستجو کنند و صفحۀ نمایش را به سمت زمین برگردانند. اما در آن چند لحظه، دستگاه را به حالت دستی در آورید و آنچه می­خواهید را ببینید.

ماه در حالت هلال قرار داشت. باید زمانی که کشتی روی یک خط تقریباً صاف که دو دنیا را به هم وصل می­کرد به جلو می­شتافت، ماه در سمت مخالف زمین قرار می­داشت.

اما هلال ماه یک هلال ضخیم بود. گویی که تصویری روی یک تقویم ارزان قیمت بود. اولدبری به دو سر فکر کرد که هر دو به سمت هم خم شده بودند. موهایی کوتاه و صاف در برابر موهایی بلند و مجعد و تصویر ضدنورشان در مقابل ماه دیده می­شد. تنها تفاوتی که وجود داشت این بود که در افکارش ماه کامل بود.

دیویس گفت: "هه. هر جور حسابش رو بکنیم، اون اونجاست".

-: "مگه انتظار داشتی نباشه"؟

-: "من توی فضا انتظار هیچی رو ندارم. این که چیزی باشه یا چیزی نباشه. هیچ کسی تا حالا توی فضا نبوده، پس هیچ کسی نمی­دونه. ولی حداقل می­تونم ماه رو ببینم".

-: "از روی زمین هم می­تونی ماه رو ببینی".

-: "مطمئن نباش که از روی زمین چی می­تونی ببینی. چون هر کسی از روی زمین می­تونه بگه که ماه فقط یه وصلۀ زرده که روی پس زمینۀ آبی چسبیده، با سایه­هایی که به طور منظم عقب و جلو میرن".

-: "و ستاره­ها و سیاره­ها هم همین طور منظم حرکت می­کنن"!

-: "درست مثل اونهایی که توی آسمان نما هستن. چرا که نه. تلسکوپ ستاره­های بیشتری رو نشون میده که مثل نقطه..."

-: "با انتقال به سرخ مصنوعی"؟

دیویس با لحنی چالش برانگیز گفت: "چرا که نه. فقط این که ما در نیمه راه ماه هستیم و اون بزرگتر دیده میشه و شاید بفهمیم که واقعاً وجود داره. اون وقته که من قضاوت در مورد سیاره­ها و ستاره­ها رو عوض می­کنم".

اولدبری به ماه نگاه کرد و آهی کشید. چند روز دیگر آنها آنقدر به آن نزدیک خواهند شد که آن را دور بزنند و به سمت پشت و نیمۀ پنهان آن حرکت کنند.

او گفت: "من هیچ وقت داستانی که راجع به انسان روی ماه بود رو باور نکردم. چیزی که من دیدم، تصویر یه زن بود. دو تا چشم، که تقریباً با هم برابر نبودن، ولی خیلی غمگین بودن. می­تونستم ماه رو از پنجرۀ اتاق خوابم ببینم و اون همیشه باعث می­شد که احساس غم و اندوه کنم، ولی با این وجود، دوستانه­ هم بود. وقتی که ابرها حرکت می­کردن، همیشه به نظر می­رسید اون خانوم ماه بود که حرکت می­کنه، نه ابرها، ولی با این وجود از پنجره هم دور نمی­شد. و می­شد او رو از بین ابرها هم دید، با وجود این که خورشید از بین ابرها معلوم نبود، مگه ابرهای خیلی کوچیک. تازه خورشید خیلی هم درخشان­تره. چرا این طوریه، بابا، ... اوه، دیویس"؟

دیویس گفت: "چه بلایی سر صدات اومده"؟

-: "بلایی نیومده".

-: "صدات داره می­لرزه".

اولدبری با تلاشی ارادی صدایش را یک اکتاو پایین­تر آورد و گفت: "صدام نمی­لرزه".

او به ساعت­های کوچکی روی داشبورد خیره شد. دو ساعت وجود داشت. این نخستین بار نبود. یکی از آنها ساعت استاندارد زمین را نشان می­داد، و او هیچ علاقه­ای به آن نداشت. این ساعت دیگر بود، ساعتی که تعداد ساعت­های گذشتۀ این سفر را نشان می­داد، که مدام توجه او را به خود جلب می­کرد. ساعت می­­گفت که شصت و چهار و اندی ساعت گذشته است و روی پس زمینۀ قرمز زمان پیش رو از سفرشان تا موقع فرود آمدن را نشان می­داد. رنگ قرمز نشان می­داد که صد و چهل و چهار و اندی ساعت دیگر مانده است.

اولدبری متأسف بود که زمان باقی مانده ثبت می­شود. او بیشتر دوست داشت که خودش این را حساب کند. در ترنتون، او عادت داشت ساعت­های باقی مانده تا تعطیلات تابستانی را بشمارد و با ناراحتی در حین درس جغرافی در ذهنش روی آن کار می­کرد -همیشه هم درس جغرافی بود- که فلان تعداد روز و فلان تعداد ساعت باقی مانده است. او نتیجه را با اعداد ریز در کتاب درسی­اش می­نوشت. هر روز اعداد کوچکتر می­شدند. نیمی از هیجان تعطیلات تابستان در تماشای کوچک شدن آن اعداد بود.

اما حالا، اعداد با چرخش دور پس از دور عقربۀ ثانیه شمار کوچکتر می­شدند و زمان با گذشت دقیقه­ها تکه تکه می­شد و قطعاتی به نازکی کاغذ، مانند گوشت کبابی­ای که با چاقویی بزرگ و با لذت برش می­خورد، از آن جدا می­گشت.

صدای دیویس ناگهان به گوشش خورد که می­گفت: "تا حالا که به نظر نمی­رسه اشکالی پیش اومده باشه".

اولدبری با اطمینان گفت: "قرار نیست اشکالی پیش بیاد".

-: "چی باعث میشه که این قدر مطمئن باشی".

-: "برای این که عددها دارن کوچیک­تر میشن".

-: "هان؟ این دیگه چه حرفی بود"؟

برای لحظه­ای اولدبری گیج شد و گفت: "هیچی".

در کشتی فقط نور کم سوی هلال ماه دیده می­شد. او دوباره به خواب رفت درحالی که نفس­های عمیقی می­کشید، با حالتی نیمه آگاه از هلال ماه و نیمه رویا از ماه کامل که از پنجره دیده می­شد با چهرۀ زن غمگین روی آن که بی­حرکت در میان باد تکان می­خورد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.