سید هاشم وفایی

بازگشت کاروان اهل بیت(ع) به مدینه


آه از آن دم که کاروان امید

دم دروازه مدینه رسید

 

سوی آن کاروان به صدها آه

بادلی خسته آمد عبدالله

 

اشک حسرت زدیدگانش سفت

تسلیت برامام چارم گفت

 

بعد ازآن هرطرف نظر انداخت

زینبش را درآن میان نشناخت

 

ناگه از دل کشید زینب آه

گفت با همسرش که عبدالله

 

منم آن جان آمده برلب

به کجا می روی منم زینب

 

آبله پا وخسته آمده ام

قدخمیده ، شکسته آمده ام

 

گربپرسی چرا خمیدم من

یک جهان بارغم کشیدم من

 

زینب تو که جامه اش نیلی است

چهره او کبود از سیلی است

 

تو چه دانی که من چه غم دیدم

دستهایی زتن قلم دیدم

 

یک طرف قاسمم فدا گردید

یک طرف اکبرم به خون غلطید

 

غرق خون تا گلوی اصغر شد

حنجر خشک او زخون تر شد

 

تن در خون شنا ندیدی تو

سرازتن جدا ندیدی تو

 

سوره والضحی به نی دیدم

سراز تن جدا به نی دیدم

 

شمع جانم اگر که آب شده

سینه من زغم کباب شده

 

آه ازجان ودل کشیدم من

ناله فاطمه شنیدم من

 

گه گلم را به گریه بوئیدم

گه گلوی بریده بوسیدم

 

گرچنین پیرم وزمین گیرم

گرده داغ حسین من پیرم

 

ازغم یوسفم سخن دارم

درکفم کهنه پیرهن دارم

 

گربه شام وبه کوفه رفتم من

بی بهار وشکوفه رفتم من

 

بردلم داغ وغم فزونتر شد

چون گلم در خرابه پرپر شد

 

دلم از داغ لاله ها افروخت

صدجگر خسته چون «وفایی» سوخت

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.