دل









صبح باران زده ای دل به تمنای تورفت     

همچو آیینه به دیدار فریبای تو رفت

 

گویی از قسمت دیروز به تنگ آمده بود  

   بی خیال از غم دیروز به فردای تورفت

 

وقت رفتن چه وداعی زغزل می بارید

 بر سر دار وفا مست مسیحای تورفت

 

دیدمش تشنه وافتاده ولبریز سراب

     پای در راه به مهمانی صحرای تو رفت

 

آسمان دید که دلواپس فردای دلم

   لحظه ای گریه کنان در پی رسوای تو رفت

 

ناگهان قاصدی از ابر شتابان شدو گفت

   از درون صدف آن گوهر یکتای تو رفت

   


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.