دل شوره





نشسته ای به لب خاطرات دیرینم

بیا که بی تو قراری دگر نمی بینم


رها شده از خویش و می زنم فریاد

به آسیاب زمانه چو سنگ زیرینم


هزار قافله می گذرد ولی حتی 

  یکی ندیده به چاهی نگار شیرینم


زدرد غمت بس که شکوه ها کردم  

به خیل صبوران بریده از دینم


دوباره می شکند کشتی دلم انگار  

به ساحل دریای دیدگان رنگینم


به انتظار پیک و کبوترت ماندم  

گمان برم که گرفتار ظلم شاهینم


دوباره بهار آمدو شکوفه اندوه

   به باغ غمت لحظه لحظه می چینم


زرفتن سرخت سفید شد چشمم

     و سوخت سینه به تکرار آه غمگینم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.