حیرت عشق








درحیرتم از عشق که سودای غریبی ست

در مانده درو عقل ،معمای عجیبی ست

 

این برکه ی کم عمق که از دور عیان است

بی ساحل و پایاب چو دریای مهیبی ست

 

آن روز که پای دلم از فرش برون شد

دریافتم این عشق پُر از جذبه ی سیبی ست

 

گه سوی بیابان ،شده مجنون پریشان

گه لیلی و بر کشته ی غم همچو طبیبی ست

 

آثار حضورش همه جا نامی و باقی ست

گه راهی مصر است و گهی نقش صلیبی ست

 

ایمن نتوان بود ز آسیب زبانش

بر منبر بدنامی ما کهنه خطیبی ست

 

با این همه گردنکشی و مکر و فریبش

این دشمن ناخوانده مرا همچو حبیبی ست



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.