حسن کردی

حضرت علی اکبر(ع)-مدح و ولادت


واژه ها در هیجان اند علی گفتن را

صرف کن بر لب من خواهش فهمیدن را

ای که واداشته مدحت به سخن دشمن را

بنویسید غلام علی اکبر من را

از هیاهوی جهان نوکری ات ما را بس

قحط عشق است،ولی دلبری ات ما را بس

 

مثل یک شیشه ی عطری که درش وا میشد

از لبت شهد بهارانه شکوفا میشد

چشم یک شهر به تو گرم تماشا میشد

در تو صد یوسف گم گشته هویدا میشد

آمدی سهم پدر شادی بی اندازه ست

با تو لبخند مسیحای پیمبر تازه ست

 

چشم عالم مگر از روی تو بهتر دیده ست؟

در تو دیده ست هرآنچه به پیمبر دیده ست

یا که در چشم تو پیغمبر دیگر دیده ست

آینه مانده علی،یا علی اکبر دیده ست

تاب گهواره ی تو روزی جبراییل است

شعر لالایی تو قسمت میکاییل است

 

از دو سر سلسله توفیق سیادت داری

حسنی هستی و معیار کرامت داری

چون ابالفضل هر آیینه شهامت داری

بر سر گم شدگان دست عنایت داری

از مزامیر جهان لحن اذانت بوده

پدرت بند دلش بند به جانت بوده

 

آتش بام تو فانوس بیابان ها بود ۱

خانه ات در قرقِ خنده ی مهمان ها بود

دست بخشنده ی تو مصدر احسان ها بود

گرمْ آغوش تو مأوای پریشان ها بود

شعر بخشندگی ات ورد زبان ها شده بود

چشمهایت غزلی فوق بیان ها شده بود

 

آمده مرد مسیحی به تماشای نبی

خواب دیده است مسلمان شده در پای نبی

هست در او عطش دیدن سیمای نبی

ناگهان شهر نشان داد تو را جای نبی

مستِ مبهوتِ علی اکبری ات را عشق است

اشهدُ انكَ پیغمبری ات را عشق است

 

هم جوار پدرت مقصد میقات شدی

چون ابالفضل تو هم قبله ی حاجات شدی

نفس طاهایی و بی معجزه اثبات شدی

بر لب خواهش ما ذکر مناجات شدی

در بنی هاشمیان مظهر احساسی تو

کاشف الکرب مسیحایی عباسی تو

 

سر تعظیم تو در پیش پدر دیدنی است

طرز جنگ آوری ات وقت خطر دیدنی است

چرخش تیغ به دستت چقدر دیدنی است

بر لب دشمن تو اَینَ مَفر دیدنی است

آیه های رجزت داغ تر از شمشیر است

در کمان خم ابروت هزاران تیر است

 

گرد باد است چنین پا به رکابت باشد

دشت در سیطره ی چنگ عقابت باشد

صولت مصطفوی پشت نقابت باشد

لشکر سنگ دلان خانه خرابت باشد

کوه با چرخش تیغت ز کمر می شکند

چقدر گردش چشمان تو سر می شکند

 

گره خورده ست نگاهت به نگاه پدرت

سایه ات مثل ابالفضل پناه پدرت

تیغ ابروی کجت بود سپاه پدرت

رفتی و رفت به دنبال تو آه پدرت

نا امیدانه نگاهی ز پی ات می دوزد

دست بر اشک محاسن زده و می سوزد

 

ای که ممسوس خدایی کمی آهسته برو

پیری ام را تو عصایی کمی آهسته برو

بر دلم عقده گشایی کمی آهسته برو

دلبر کرب و بلایی کمی آهسته برو

می روی و پدر پیر زمین خواهد خورد

زخم از خنده ی این قوم لعین خواهد خورد

 

از نسیم تن تو دشت گلستان شده است

جای جای بدنت فرش بیابان شده است

پدرت زائر این پیکر بی جان شده است

اربن اربایی تو سهم جوانان شده است

اولین داغ حرم اینه ی یاس شده

ملتهب تر ز همه غیرت عباس شده

 

 

1- پ ن:

این شعله که از هر کران پیداست ودر رقص پرشکوهش تا اسمان دامن می کشد،افروخته ی دست گرمابخش توست.کاروان ها می رسند و از هم می پرسنداین شعله ما را به کدام مهمان سرا می خواند؟و لب ها به شوق و شتاب زمزمه می کنندضیافت گاه پسر لیلا،علی فرزند حسین!

 

به سیما محمد به سیرت پیمبر

محمد رضا سنگری

صفحه ۴۳

منابعمقاتل الطالبین ابوالفرج اصفهانی ص ۵۲_۵۳

بحارالانوار ج ۴۵ ص ۹۸،۴۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.