جدایی ها










فلک و قامتی که تا مانده ست

وافق غرق خون زپا مانده ست

 

شب رجزخوان و لشکر خورشید

پشت کوهی بلند جا مانده ست

 

باغبانی که مانده در پاییز

و به باغی تبر رها مانده ست

 

دلی از درد و غصه می جوشد

که گل از بلبلی جدا مانده ست

 

و قناری به شکوه می پرسد

کو بهاران، بگو کجا مانده ست

 

چه غریبانه می زند باران

تیشه از کوهکن جدا مانده ست

 

کاری از کس که برنمی آید

یک نفس تا شب دعا مانده ست

 

داد و بیداد از این جدایی ها

عالمی مست و مبتلا مانده ست

 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.