برای شخص پیروز (قسمت نخست)

برای شخص پیروز

 

من دوستم جورج را چندان زیاد نمی­دیدم، اما هر گاه که او را می­دیدم، تلاش می­کردم تا از او راجع به شیطانکی که می­توانست آن را احضار کند، سؤال کنم.

او به من می­گفت: "برای یه علمی­تخیلی نویس پیر و کچل که گفته هر نوع فناوری فراتر از حد سنت­ها پیشرفت کرده، مثل جادو می­مونه. ولی با این وجود، دوست کوچولوی من، ازازل، یه موجود عجیب و غریب فرازمینی نیست، یه جن خوش قلبه. ممکنه قدش فقط دو سانت باشه، ولی می­تونه کارهای شگفت انگیزی بکنه... راستی، تو از کجا اون رو می­شناسی"؟

-: "خودت بهم گفتی".

روی صورت جورج خطوط افق حاکی از مخالفت به وجود آمد و با لحن غم انگیزی گفت: "من هیچ وقت راجع به ازازل چیزی نمیگم".

گفتم: "البته بجز وقت­هایی که حرف می­زنی. این اواخر چکار کرده"؟

جورجی آهی به عمق انگشت شست پایش کشید و هوا را از بوی آبجو انباشت و گفت: "تو انگشتت رو روی نقطۀ نارحت کننده­ای توی وجود من گذاشتی. دوست جوون من، تئوفیلوس، بدترین تلاش ما بود، من و ازازل، اگرچه نیتمون خیر بود".

او لیوان دسته­دار آبجویش را برداشت و جلوی صورتش گرفت و ادامه داد: "تو هیچ وقت دوست من، تئوفیلوس رو ندیدی، آخه اون همیشه به جاهایی می­رفت که سطحش بالاتر از جاهایی بود که آدم­های رقت­انگیزی مثل تو میرن. اون یه آدم جوون و فرهیخته بود که همیشه زنهای جوون و خوش اندام رو تحسین می­کرد، چیزی که من در مقابلش مصونیت دارم. اما ظرفیت این رو نداشت که در مقابل اونها درست رفتار کنه."

اون بهم می­گفت: "نمی­فهمم جورج. من که ذهن خوبی دارم؛ خیلی خوب حرف می­زنم؛ شوخ طبعم؛ مهربونم؛ خوش قیافه­ام..."

من هم بهش می­گفتم: "آره، تو چشم داری، دماغ و چشم و دهن داری که همشون سر جای عادی خودشونن و تعدادشون هم عادیه. من فقط تا اینجا می­تونم جلو برم".

-: "... و به طرز شگفت انگیزی توی نظریۀ عشق استعداد دارم، اگر چه هیچ وقت بخت زیادی برای عملی کردنش نداشتم. ولی به نظر می­رسه که توان جلب کردن توجه این موجودات خواستنی رو ندارم. نگاه که می­کنی، می­بینی که اونها همه جا دور و بر ما هستن، اما هیچ کدومشون کمترین تلاشی برای آشنا شدن با من نمی­کنن. حتی با وجود این که من انجا نشستم و دوستانه­ترین حالت رو به خودم گرفتم".

دلم براش ­سوخت. من اون رو از زمان نوزادی می­شناختم و تا جایی که یادم میاد، یه بار مادرش که داشت از سینه بهش شیر می­داد، ازم خواست نگهش دارم تا لباسش رو مرتب کنه. به خاطر همین خودم رو مسئول می­دونستم.

بهش گفتم: "دوست عزیز من، اگه بتونی توجهات رو جلب کنی، خوشحال­تر میشی"؟

اون هم خیلی ساده گفت: "این جوری که دنیا بهشت میشه".

مگه من می­تونستم جلوی بهشت رو بگیرم؟ پس ماجرا رو برای ازازل گفتم که طبق معمول اخم کرد و گفت: "نمی­شد ازم یه الماس می­خواستی؟ من می­تونستم با تغیر ترتیب اتم­های یه تیکه زغال­سنگ برات یه الماس خوب نیم قیراتی بسازم. ولی غیر قابل مقاومت بودن برای زن­ها؟ چطوری باید این کار رو بکنم"؟

من که تلاش می­کردم یه کمکی بکنم گفتم: "نمی­تونی اتم­های داخل اون رو دوباره مرتب کنی؟ می­­خوام یه کاری براش کرده باشم. حتی اگه شده، به خاطر دید زدن ابزار تغذیه­ای فوق­العادۀ مادرش".

ازازل گفت: "خوب، بذار فکر کنم... انسان­ها از خودشون رایحه ساطع می­کنن. البته با وجود گرایش مدرن شما به این که توی هر فرصتی حموم می­کنین و خودتون رو توی رایحه­های مصنوعی غرق می­کنین، دیگه از روش طبیعی برانگیختن احساسات خبر ندارین. شاید بتونم طوری ویژگی­ بیوشیمیایی این دوستت رو طوری تغییر بدم که بتونه مقدار غیر عادی­ای از رایحه­ای که به طور غیر عادی­ای مؤثره رو، وقتی که یه موجود مؤنث دست و پاچلفتی از اون گونۀ نفرت انگیزتون در معرض دیدش قرار گرفت، ترشح کنه".

-: "منظورت اینه که بو بده"؟

-: "به هیچ وجه. این رایحه­ایه که آگاهانه حس نمیشه، اما روی گونه­های مؤنت تأثیری داره که از نیاکان دورتون به جامونده و باعث میشه که بیاد جلوتر و لبخند بزنه. گونۀ مؤنث احتمالاً در حالت پاسخ­دهی به اون رایحه قرار می­گیره و من فکر می­کنم هر اتفاقی که بعدش پیش میاد، به صورت خودکار انجام میشه".

گفتم: "پس من مطمئن باشم که تئوفیلوس جوون می­تونه خوب خودش رو نشون بده. اون یه مرد شرافتمنده که با انگیزه و جاه طلبه".

دفعۀ بعد که تئوفیلوس رو دیدم، فهمیدم که روش درمانی ازازل مؤثر بوده. ما توی کافۀ پیاده رو بودیم.

ادامه دارد...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.