استاد









عشق آمد و راه و چاه را یادم داد

در پیچ و خَم حادثه امدادم داد

 

گفتا زتبارکوهکن هایم وبس

شیرینی دردو شور فرهادم داد

 

وقتی که به دریای غمی نوح شدم

طوفان شدودرمهلکه بربادم داد

 

با زمزمه ی درس خود استادجفا

دیوان پریشانی و بیدادم داد

 

شیطان زده ای همچومغول آمدورفت

بیغوله ای از خانه ی آبادم داد

 

برشانه خسته کوه غم گشت و نشست

با بغض گلو حسرت فریادم داد

 

رفتم که به عشرت پَر وبالی بزنم

درآبی بی کرانه صیادم  داد

 

با این همه شادم به حضورش که هم او

با جور و جفای خویش بنیادم داد


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.